![]() |
![]() |
|
| اگر غم هم ترکم کند تنهای تنها می شوم |
|
+ نوشته شده در
88/03/11ساعت 10 توسط مهدی |
|
|
اهورامزدا یک واژه ی ترکیبی است و از اهورا و مزدا تشکیل شده است. در گاتاها گاهی اهورامزدا جدا از هم بکار رفته است[۱]. مزدا در بعضی بندهای گاتاها به معنی حافظه و به حافظه سپردن و به یاد داشتن است. این واژه در سانسکریت مَذِس، به معنی دانش و هوش می باشد. بنابراین وقتی که مزدا برای خدا به کار برده شده است از آن معنی هوشیار و آگاه و دانا برداشت کرده اند. اهورا نیز بمعنای سرور و بزرگ است پس اهورامزدا در مجموع به معنیِ سرورِ دانا است.
ویژگی های اهورامزدااهورامزدا آفریننده جهان است. مزدیسنان اهورا مزدا را میپرستند. اهورامزدا خالق و داور همهی چیزهای مادی و معنوی و نیز آفریننده روشنی و تاریکی و برقرار کننده نظم هستی است[۲]. او با اندیشیدن همه چیز را هستی بخشیده است پس در واقع او از عدم میآفریند و با خود تنهاست. برای اهورا مزدا در هرمزد یشت، در حدود شصت صفتِ نیک آورده شده و تقریباً همهی چیزهای خوب به وی منتسب شده است. همچنین او در مزدیسنا دارای شش صفتِ برجسته زیر است:
سپنتَه مَینیو یعنی مقدس ترین روان، خشثره ویرنه بگویش امروزی شهریور یعنی شهریار و پادشاهی که باید انتخاب و برگزیده شود، سپنتَه آرمیتی است یعنی پارسایی مقدس. هورتات بگویش امروزی خورداد بمعنی جامعیت و رسایی و امرتات جاودانگی و بی مرگی است. او اشه یعنی راستی و درستی و قانون ایزدی و پاکی است. همچنین وهومَنَه است به معنی خوب منش. این صفات در مزدیسنا به نامِ امشاسپندان خوانده می شوند و زمانی پنداشته می شد که ایزدانی جدا از اهورامزدا هستند اما چنین تفسیری از امشاسپندان در رابطه با اهورامزدا در گاتها یافت نمی شود. اهورامزدا و باورهابر اساسِ کتابِ بندهشن که پس از ساسانیان نوشته شده، نیروی مخالفِ اهورامزدا و زاینده ی بدیها را اهریمن معرفی می کند[۳] که نص صریح گاتها است[۴]. در کیش زرتشتی، اهریمن هیچگاه توانِ ذاتی برای مقابله با قدرتِ اهورا مزدا را ندارد و رقیبی برای او نیست بلکه اهریمن همان اندیشه ی بد یا اَنگره مینیو است اما در باورِ زروانیان، اهریمن برادر و رقیبِ اهورا مزدا و پسر زروان[۵] و دارای هویتی جداگانه از اهورا مزدا است. بر پایه باورهای کهنِ زروانی که بدعتی در مزدیسناست و دیگر دینهای پس از آن چون مانویان "اهورامزدا و اهریمن هردو زاده ی زروان (خدای زمان) بودند و جهان عرصه جنگ این دو نیروی نیک و بد است ولی سرانجام چیرگی در پایانِ جهان با اهورامزداست و چون اهورامزدا پاکی مطلق است بدی در او راه ندارد . پس هر آنچه که بد است اهریمنی است." البته این سخن در هیچ جای گاهان نیست و زروان در زبان اوستایی تنها به معنای زمان است و ارتباطی با خداوند ندارد
|
|
+ نوشته شده در
88/03/11ساعت 10 توسط مهدی |
|
|
توانمندی زبان فارسی دربرابر زبان عربی توانايی زبان فارسی در واژهسازی حتما در مدرسه ,تلويزيون , مسجد و ... اين مطلب را شنيده ايد که زبان عربی کاملترين زبان است و به همين علت خداوند قرآن را به زبان عربی نازل کرده است!! اما آيا اين سخن درست است؟ آيا قوانين گیج کننده صرف و نحو زبان عربی را که در مدرسه به کودکان ایرانی می آموزند به ياد داريد؟! (عدد معدود , صفت موصوف , اعلال ,اعراب............!!!!) . گویی اینکه همين قوانين هم توسط دانشمندان ايرانی مثل ابن سيبويه و اخفش و غيره بر اساس قرآن و لهجه قوم قريش تنظيم و استاندارد شده است چون هر قوم و قبيله عربی لهجه و قوانين مختلف خودشان را داشته اند. اگر منظوراز آموزش زبان عربی آشنايی با مفاهيم قرآن است بايد بگويم که خود عربها هم چيز زيادي از آن متوجه نمی شوند . (اين را من نمی گويم بلکه دقيقا جمله و مثال بالا را از زبان يک عرب عراقی شنيده ام.) پس آيا بهتر نيست به جاي آموزش بيهوده و وقت تلف کن و هزينه بر عربی , معانی اصيل قرآنی و اسلامی را بيشتر و بهتر به بچه مدرسه ايها آموزش داد؟ به سخن گفتن اعراب در شبکه های تلويزيونی و راديويی گوش کنيد . چنان با درشتی و زبری واژه ها را بر حلق و زبان می رانند که انگار چيزي در گلويشان گير کرده....... ال ال ح ال ع ال ظ ال ص .... ال ال ال......!! اين همه از آن عربها بيابانگردی بوده که کار و افتخارشان دزدی و راهزنی و کشتار بيگناهان و جمع آوری غنايم و تجاوز به زنان و دختران بوده (و هست) . تازيان بيابانی که به فرموده خداوند پست ترين مردم و کافر ترين و دو روترين مردم و نفهم ترين نسبت به دين خدا هستند.... الاعراب اشد کفرا و نفاقا و اجدروا ان لا يعلم ......... (سوره توبه آيه 97) و در جاهاي ديگر قرآن مانند سوره شعرا و... بر اين مطلب تاکيد شده است. آيا به جملات عربی دقت کرده اين که ناقص و نا تمام بوده و از داشتن فعل های (است , هست , بود مانند افعال مهم to be در انگليسي و فعل های معادل است و بود و مشتقات آنها در زبانهای زنده دنيا) محروم است؟ آيا اين زبان است که با جا به جا شدن يک حرکت معنی کلمه عوض و يا حتی وارونه می- شود؟! آيا ميدانيد که خود تازيان هم با زبان خود مشکل دارند و بسياري از آن قوانين عجيب را حتی خودشان هم رعايت نمي کنند؟! آيا ميدانيد اعراب از 14 صيغه صرف فعل عملا فقط از 6 يا حد اکثر 8 تای آن استفاده می- کنند و بقيه کار بردي ندارند؟ يذهب , يذهبان , يذهبون , تذهب , تذهبان , يذهبن , تذهب , تذهبان , تذهبون , تذهبين , تذهبان , تذهبن , اذهب , نذهب. (حالا تازه اين سالمترين فعل عربی است وای به حال معتل و مهموز و...!!!) حالا به من بگوييد آيا اين نشانه کامل بودن زبان است که صيغه مذکر مخاطب با صيغه مونث غايب يکسان باشد (تذهب) همچنين براي مثنی آن ( سه بار تذهبان برای سه صيغه متفاوت!) اصلا ببينم اين مثنی مسخره به چه دردی می خورد؟! اگر زبانی پيدا بشود که براي جمع دو نفر جمع سه نفر جمع 4 نفز -5 نفر و.... صرف فعل جداگانه داشته باشد آيا آن زبان از تازی پيشرفته تر است يا گيج کننده تر ؟! راستی چگونه ممکن است (به فرموده قرآن ) مردمی پست ترين باشند ولي زبانشان کاملترين؟! در اينجا خلاصه ای از تحقيقات دانشمند بزرگ ايران زمين جناب آقاي پروفسور محمود حسابی که علاوه بر درجه علمی در فيزيک و رياضی , ايشان بر 5 زبان (پارسی,تازی , انگليسی , فرانسه , آلمانی) به طور کامل و ريشه ای مسلط بوده و با 10 زبان ديگر هم آشنايی داشته اند را در مورد توانمندی زبان فارسی و زبانهای آريايی ( اوستایی - پهلوی . . . ) بر زبان هاي ديگر به ويژه عربی را ذکر مي کنم. بيا ييم ارزش زبان شيوا و آهنگين و زيبا و توانای فارسی را بدانيم و آنرا پاس بداريم و از زنگار واژگان لاتين و عربی پاکش کنيم. جستار زير، نوشتاری بسيار گويا و شيوا از روانشاد دکتر محمود حسابی، دانشمند بزرگ و فرزانه ايرانی، است که توانايی و قدرت بالا و برتر زبان پارسی را در واژهسازی، در مقايسه با بسياری ديگر از زبانهای جهان، با شرح و بيانی دانشوارانه و روشمند، به نمايش ميگذارد و به دشمنان فرهنگ و هويت ريشهدار ايراني، پاسخي کوبنده و درهمشکننده ميدهد. مقاله پژوهشی دکتر حسابی: در تاريخ جهان، هر دورهای ويژگی هايی داشته است. در آغاز تاريخ، آدميان زندگی قبيلهای داشتند و دوران افسانهها بوده است. پس از پيدايش کشاورزی، دوره دهنشينی و شهرنشينی آغاز شده است. سپس دوران کشورگشايی ها و تشکيل پادشاهی های بزرگ مانند پادشاهی های هخامنشيان و اسکندر و امپراتوری رم بوده است. پس از آن، دوره هجوم اقوام بربری بدين کشورها و فروريختن تمدن آنها بوده است. سپس دوره رستاخيز تمدن است که به نام رنسانس شناخته شده است. تا آن دوره ملل مختلف دارای وسايل کار و پيکار يکسان بودند. می گويند که وسايل جنگی سربازان رومی و بربرهای ژرمنی با هم فرقی نداشته و تفاوت تنها در انضباط و نظم و وظيفهشناسی لژيونهای رومی بوده که ضامن پيروزی آنها بوده است. همچنين وسايل جنگی مهاجمين مغول و ملل متمدن چندان فرقی با هم نداشته است. از دوران رنسانس به اين طرف، ملل غربی کمکم به پيشرفتهای صنعتی و ساختن ابزار نوين نايل آمدند و پس از گذشت يکی دو قرن، ابزار کار آنها به اندازهای کامل شد که ملل ديگر را يارای ايستادگی در برابر حمله آنها نبود. همزمان با اين پيشرفت صنعتی، تحول بزرگی در فرهنگ و زبان ملل غرب پيدا شد؛ زيرا برای بيان معلومات تازه، ناگزير به داشتن واژههای نوينی بودند و کمکم زبانهای اروپايی دارای نيروی بزرگی برای بيان مطالب مختلف گرديدند. در اوايل قرن بيستم، ملل مشرق پی به عقبماندگی خود بردند و کوشيدند که اين عقبماندگس را جبران کنند. موانع زيادی سر راه اين کوششها وجود داشت و يکی از آنها نداشتن زبانی بود که برای بيان مطالب علمی آماده باشد. بعضی ملل چاره را در پذيرفتن يکی از زبانهای خارجی برای بيان مطلب ديدند؛ مانند هندوستان، ولي ملل ديگر به واسطه داشتن ميراث بزرگ فرهنگی نتوانستند اين راه حل را بپذيرند که يک مثال آن، کشور ايران است. براي بعضی زبانها، به علت ساختمان مخصوص آنها، جبران کمبود واژههای علمی، کاری بس دشوار و شايد نشدنی است، مانند زبانهای سامی ,که اشارهای به ساختمان آنها خواهيم کرد. بايد خاطرنشان کرد که شمار واژهها در زبانهای خارجی، در هر کدام از رشتههای علمی خيلی زياد است و چند ميليون است. پيدا کردن واژههايی در برابر آنها کاری نيست که بشود بدون داشتن يک روش علمی مطمئن به انجام رسانيد و نمی شود از روی تشابه و استعاره و تقريب و تخمين در اين کار پُردامنه به جايی رسيد و اين کار بايد از روی اصول علمی معينی انجام گيرد تا ضمن عمل، به بنبست برنخورد. براي اين که بتوان در يک زبان به آسانی واژههايی در برابر واژههای بيشمار علمی پيدا کرد، بايد امکان وجود يک چنين اصول علمیای در آن زبان باشد. می خواهيم نشان دهيم که چنين اصلی در زبان فارسی وجود دارد و از اين جهت، زبان فارسی زبانی است توانا، در صورتی که بعضی زبانها ,گو اين که از جهات ديگر سابقه درخشان ادبی دارند ,ولی در مورد واژههای علمی ناتوان هستند. اکنون از دو نوع زبان که در اروپا و خاورنزديک وجود دارد صحبت ميکنيم که عبارتاند از: زبانهای هندواروپايی (Indo-European) و زبانهای سامی (Semitic) [= زبانهای: عبری، عربی]. زبان فارسی از خانواده زبانهای هندواروپايي (آريايی) است. در زبانهای سامی واژهها بر اصل ريشههای سه حرفی يا چهار حرفی قرار دارند که به نام ثلاثی و رباعی گفته می شوند و اشتقاق واژههای مختلف براساس تغيير شکلی است که به اين ريشهها داده می شود و به نام ابواب خوانده می شود. پس شمار واژههايی که ممکن است در اين زبانها وجود داشته باشد، نسبت مستقيم دارد با شمار ريشههاي ثلاثی و رباعی. پس بايد بسنجيم که حداکثر شمار ريشههای ثلاثی چه قدر است. براي اين کار يک روش رياضی به نام جبر ترکيبي (Algebre Combinatoire) به کار می بريم. حداکثر تعداد ريشههای ثلاثی مجرد مساوی 19656 (نوزده هزار و ششصد و پنجاه و شش)می شود و نمی تواند بيش از اين تعداد ريشه ثلاثی در اين زبان وجود داشته باشد . درباره ريشههای رباعی می دانيم که تعداد آنها کم است و در حدود پنج درصد تعداد ريشههای ثلاثی است، يعني تعداد آنها در حدود 1000 است. چون ريشههای ثلاثیای نيز وجود دارد که به جای سه حرف فقط دو حرف وجود دارد که يکی از آنها تکرار شده است؛ مانند فعل (شَدَّ) که حرف «د» دوبار به کار رفته است. از اين رو بر تعداد ريشههايی که در بالا حساب شده است، چندهزار می افزاييم و جمعاً عدد بزرگتر بيست و پنج هزار (25000) ريشه را می پذيريم. چنان که گفته شد، در زبانهای سامی از هر فعل ثلاثی مجرد ميی توان با تغيير شکل آن و يا اضافه [کردن] چند حرف، کلمههای ديگری از راه اشتقاق گرفت که عبارت از ده باب متداول می باشد، مانند: فَعّلَ، فاعَلَ، اَفَعلَ، تَفَعّلَ، تَفاعَلَ، اِنفَعَلَ، اِفتَعَلَ، اِفعَلَّ، اِفعالَّ، اِستَفعَلَ … از هر کدام از افعال، اسامی مختلفی اشتقاق مييابد: اول، نامهای مکان و زمان؛ دوم، نام ابزار؛ سوم، نام طرز و شيوه؛ چهارم، نام حرفه؛ پنجم، اسم مصدر؛ ششم، صفت (که ساختمان آن ده شکل متداول دارد)؛ هفتم، رنگ؛ هشتم، نسبت؛ نهم، اسم معنی. با در نظر گرفتن همه انواع اشتقاق کلمات، نتيجه گرفته می شود که از هر ريشهای حداکثر هفتاد مشتق می توان به دست آورد (البته در عمل حدود 3/1 آن کاربرد دارد.). پس هر گاه تعداد ريشهها را که از 25000 کمتر است در هفتاد ضرب کنيم، حداکثر کلمههايی که به دست ميآيد 1750000 = 70 × 25000 ( که يک عملا حدود 600000 ششصد هزار تا يعني يک سوم آن قابل استفاده است) کلمه است. يک اشکالي که در فراگرفتن اين نوع زبان است، اين است که برای تسلط يافت به آن بايد دستکم 25000 (بيست و پنج هزار) ريشه را از برداشت و اين کار برای همه مقدور نيست، حتی برای اهل آن زبان، چه رسد به کسانی که با آن زبان بيگانه هستند. اکنون اگر تعداد کلمات لازم آن از 600 هزار عدد بگذرد، ديگر در ساختار اين زبان راهی برای ادای یک معنی نوين وجود ندارد مگر اين که معنی تازه را با يک جمله ادا کنند. به اين علت است که در فرهنگهای لغت از يک زبان اروپايی به زبان عربی می بينيم که عده زيادی کلمات به وسيله يک جمله بيان شده است، نه به وسيله يک کلمه! مثلاً کلمه Confronation که در فارسی آن را می شود به «روبهرويی» ترجمه کرد، در فرهنگهای فرانسه يا انگليسی به عربی، چنين ترجمه شده است: «جعل الشهود و جاهاً و المقابله بين اقولهم»!!! کلمه Permeabtlity که می توان آن را در فارسی با کلمه «تراوايی» بيان کرد، در فرهنگهای عربی چنين ترجمه شده است: امکان قابلية الترشح!!! اشکال ديگر در اين زبانا، اين است که چون تعداد کلمات کمتر از تعداد معانی مورد لزوم است و بايد تعداد زيادتر معانی ميان تعدا کمتر کلمات تقسيم شود، پس به هر کلمهای چند معنی تحميل می شود در صورتی که شرط اصلی يک زبان علمی اين است که هر کلمهای فقط به يک معنی دلالت بکند تا هيچ گونه ابهامی در فهميدن مطلب علمی باقی نماند. به طوری که يکی از استادان دانشمند دانشگاه اظهار می کردند، در يکی از مجلههای خارجی خواندهاند که در برابر کلمات بی شمار علمی که در رشتههای مختلف وجود دارد، آکادمی مصر که در تنگنای موانع [ياد شدن در] بالا واقع شده است، چنين نظر داده است که بايد از به کار بردن قواعد زبان عربی در مورد کلمات علمی صرف نظر کرد و از قواعد زبانهای هندواروپايی استفاده کرد. مثلاً در مورد کلمه Cephalopode که به جانوران نرمتنی گفته می شود مانند «اختاپوس» که سر و پای آنها به هم متصلاند و در فارسی به آنها «سرپاوران» گفته شده است، بالاخره کلمه « رأسه رجليه !!» را پيشنهاد کردهاند که اين ترکيب به هيچ وجه عربی نيست. برای خود کلمه Mollusque که در فارسی «نرمتنان» گفته می شود، در عربی يک جمله به کار می رود: «حيوان عادم الفقار»! قسمت دوم صحبت ما مربوط به ساختمان زبانهای هندواروپايی است. می خواهيم ببينيم چگونه در اين زبانها می شود تعداد بسيار زيادی واژه علمی را به آسانی ساخت. زبانفارسی دارای شمار کمی ريشه در حدود 1500 (هزار و پانصد) عدد می باشند و دارای تقريباً 250 پيشوند (Prefixe) و در حدود 600 پسوند (Suffixe) هستند که با اضافه کردن آنها به اصل ريشه می توان واژههای ديگری ساخت. مثلاً از ريشه «رو» ميی توان واژههای «پيشرو» و «پيشرفت» را با پيشوند «پيش»، و واژههای «روند» و «روال» و «رفتار» و «روش» را با پسوندهای «اند» و «ار» و «اش» ساخت. در اين مثال، ملاحظه می کنيم که ريشه «رو» به دو شکل آمده است: يکی «رو» و ديگری «رف». با فرض اين که از اين تغيير شکل ريشهها صرف نظر کنيم و تعداد ريشهها را همان 1500 بگيريم، ترکيب آنها با 250 پيشوند، تعداد 375000 = 250 × 1500 (سيصد و هفتاد و پنج هزار) واژه را به دست می دهد. اينک هر کدام از واژههايی که به اين ترتيب به دست آمده است را می توان با يک پسوند ترکيب کرد. مثلاً از واژه «خودگذشته» که از پيشوند «خود» و ريشه «گذشت» درست شده است، ميی توان واژه «خودگذشتگی» را با افزودن پسوند «گی» به دست آورد و واژه «پيشگفتار» را از پيشوند «پيش» و ريشه «گفت» و پسوند «ار» به دست آورد. هرگاه 375000 واژهای را که از ترکيب 1500 ريشه با 250 پيشوند به دست آمده است با 600 پسوند ترکيب کنيم، تعداد واژههايی که به دست ميی آيد، می شود 225000000 = 600 × 375000 (دويست و بيست و پنج ميليون !!!!!!!!!!!!!). بايد واژههايی را که از ترکيب ريشه با پسوندهای تنها به دست می- آيد نيز حساب کرد که می شود 900000 = 600 × 1500 (نهصد هزار). پس جمع واژههايی که فقط از ترکيب ريشهها با پيشوندها و پسوندها به دست می آيد، ميشود: 226275000 = 900000 + 375000 + 225000000 يعني دويست و بيست و شش ميليون و دويست و هفتاد و پنج هزار واژه. در اين محاسبه فقط ترکيب ريشهها را با پيشوندها و پسوندها در نظر گرفتيم، آن هم فقط با يکی از تلفظهای هر ريشه. ولی ترکيبهای ديگری نيز هست مثل ترکيب اسم با فعل (مانند: پيادهرو) و اسم با اسم (مانند: خردپيشه) و اسم با صفت (مانند: روشندل) و فعل با فعل (مانند: گفتگو) و ترکيبهای بسيار ديگر در نظر گرفته شده و اگر همه ترکيبهای ممکن را در زبانهای هندواروپايی بخواهيم به شمار آوريم، تعداد واژههايی که ممکن است وجود داشته باشد، مرز معينی ندارد و نکته قابل توجه اين است که برای فهميدن اين ميليونها واژه فقط نياز به فراگرفتن 1500 ريشه و 850 پيشوند و پسوند داريم، در صورتی که ديديم در يک زبان سامی (تازی) برای فهميدن دو ميليون واژه بايد دستکم 25000 ريشه را از برداشت و قواعد پيچيده صرف افعال و اشتقاق را نيز فراگرفت و در ذهن نگاه داشت. اساس توانايی زبانهای هندواروپايی در يافتن واژههای علمی و بيان معانی همان است که شرح داده شد. زبان فارسی يکی از زبانهای هندواروپايی است و دارای همان ريشهها و همان پيشوندها و پسوندها است. تلفظ حروف در زبانهای مختلف هندواروپايی متفاوت است ولی اين تفاوتها طبق يک روالی پيدا شده است. توانايیای که در هر زبان هندواروپايی وجود دارد، مانند يونانی و لاتين و آلمانی و فرانسه و انگليسی، در زبان فارسی هم همان توانايی وجود دارد. روش علمی در اين زبانها مطالعه شده و آماده است و برای زبان فارسی به کار بردن آنها بسيار ساده است. براي برگزيدن يک واژه علمی در زبان فارسی فقط بايد واژهای را که در يکي از شاخههای زبانهای هندواروپايی وجود دارد با شاخه فارسی مقايسه کنيم و با آن همآهنگ سازيم.
|
|
+ نوشته شده در
88/03/11ساعت 10 توسط مهدی |
|
|
این مطلب را بخوانید با تمام عشقتان به ایران و فرهنگ باستانی اش جملاتی که پیش روی شماست نوشته ها و تفکرات خشایار شاه یکی از بزرگترین پادشاهان هخامنشی است،یعنی این تفکرات تقریبا مربوط به ۲۵۰۰ سال پیش است با جهان آنزمان مقایسه کنید بعد به حال اکنون خودمان..... این نوشته ها ترجمه کتیبه ای است به خط میخی که در کاوش هایی در تخت جمشید پیدا شده است .
خدای بزرگ است اهورا مزدا که این شکوه را که دیده می شود آفرید . که شادی را برای انسان آفرید .که خرد وتوانایی را به خشایارشاه بخشید. خشایارشاه می گوید:به خواست اهورا مزدا من چنانم که راستی را دوست دارم و ازدروغ بیزارم من نمی خواهم که قوی بر ضعیف ستم کند و نه مرا کام است که به قوی از سوی ضعیف ظلم کرده شود،آن چه را که راست است آن را می پسندم . خواست خدا درزمین آشوب نیست بلکه صلح،نعمت و حکومت خوب است. من دوست دروغگو نیستم . هر آن چه مرا به خشم آورد با نیروی خود بر آن چیره ام و سخت بر امیال خود مسلط هستم. هر که همکاری و همیاری پیشه کند در خور کوشش او را پاداش می دهم وآنکه آسیب رساند او را متناسب با گزندش مجازات می کنم ،نه مرا کام است که مردی آسیب برساند و نه مرا کامی است که اگر آسیب برساند مجازات نشود. آنچه کسی بر ضد دیگری بگوید مرا باور نیاید مگر بنا به قانون نیک گواه درست آورد وداوری ببیند. اگر مردی فراخور توانایی طبیعی خویش کاری انجام دهد و به جای آورد شادمان و خرسند می شوم وخوشنودیم را گرانه ای نیست . چنین است هوش و اراده من . مپندار که زمزمه های پنهانی و در گوشی بهترین سخن است، بیشتر به آنی گوش فرا بده که پس پرده می شنوی. تو بهترین کار را ازآن توانمندان مدان وبیشتر به چیزی بنگر که از ناتوانان سر باز زدند . چون آن چه از سوی من انجام شد ببینی یا بشنوی چه در زادگاهم وچه در آوردگاه رزم،بدان که این توانایی من است،علاوه بر قدرت ،اندیشه و هوشم . این است کاردانی من ،تا جایی که تن من توان دارد ودر جنگجویی هماوری خوبم،چون درآوردگاه باشم، کسی راکه ازدور می بینم به نیروی ادراک و خرد می دانم که بدخواه است.تا که دژاندیش نیست.به نیروی ادراک و اراده خویش همواره نخستین کسی هستم که تصمیم می گیرد کار شایسته را . چون نافرمانی را ببینم و چون دوستداری را، مردی هستم آزموده،هم بادست ها ،هم با پاها به هنگام سوارکاری،سواری خوبم .به عنوان کمانور تیراندازی چیره دستم ،چه بر اسب باشم چه با پای پیاده،در نیزه وری،نیزه وری نیکم،خواه از روی اسب ،خواه از روی خاک ،این ها هنرهایی است که اهورامزدا مرا بخشیده است و توانایی بکاربردن آن را داشتم . آن چه بر دستم رفته است به یاری یزدان همه را با هنر های خویش که ارزانی اهورا مزدا بوده است به انجام رسانده ام . اهورا مزدا مرا و کارهای مرا بپایاد.
|
|
+ نوشته شده در
88/03/11ساعت 10 توسط مهدی |
|
|
در ايران باستان مردم بر اين باور بودند که در راه زندگي پرتوهائي از هستي بخش خرد بر آنها تابيده مي شود، که باعث يافتن راه کار براي دشواري هائي که در اين راه پيدا مي کنند، بوده و آن را نور آفرينش يا فروهر مي ناميدند.
فروهر از دو واژه « فر» ( والا يا پيش) و وهر ( برنده ) ساخته شده و در چم ( معني ) پيش برنده يا پيشرفت دهنده است. چنين برداشت مي شود که بنابرباورهاي پيشينيان، فروهر تنها مينوي ( معنوي ) بوده است. نگاره فروهر در دوران هخامنشيان از نماد هاي شاهنشاهي و مُهر امپراتوري بوده است، که مي تواند بسان نمودار توانمندي از جهان بيني زرتشت برگرفته شده باشد. نمودار و نگاره فروهر از چندين بخش ساخته شده که به اين روي مي باشد: - سر وچهره: به گفته شماري از پژوهشگران ، چهره ي فروهر نشانگر چهره ي پير جهانديده ايست است که سرشار از تجربه و دانائي و راهنمائي براي مردم مي تواند باشد. دنتر بر اين باور است که در سنگ نگاره هاي تخت جمشيد، فروهر بالاي سر هر پادشاه داراي چهره همان پادشاه بوده است. - دستها: در سنگ نگاره هاي تخت جمشيد مي يينيم که يکي از دستها بازاست و به سويِ بيرون از نگاره ي فروهر و به سوي پيش و پيش روندگي و بالا و يا شايد آسمان اشاره مي کند، - حلقه : در دست ديگر فروهر حلقه اي مي بينيم که آنرا حلقه ي مهر، پيمان و دوستي مي دانند. اين حلقه با نام حلقه ي سپنتا آرميتي نيز شناخته شده. - بالها: پيکره ي فروهر با دو بال در کناره ها فرا گرفته شده است که نمودار نيروي پرواز و اوج گرفتن و والائي است. اين بالها با سهرديف پر نشان داده شده است که مي تواند بيانگر سه پند و فروزه انديشه نيک، گفتار نيک و کردار نيک باشد ( سه نيروي سازمانگر انديشه ي بهزيستي زرتشت ) - بال يا دم پاييني : اين بخش با سه رديف پر نشان داده شده است که نيروي سقوط و پستي و فروماندگي مي تواند باشد. ( انديشه بد، گفتار بد و کردار بد ). - بخش مياني: که با يک دايره نشان داده شده است که به گمان ما نشانگر جهان هستي که تمام انسان ها و موجودات و گياهان را در بر گرفته، مي باشد. از سوئي برخي از پژوهشگران اين دايره را نشان خورشيد يا مهر آسماني مي نامند. - پايه ها: در بخش پاييني نماد فروهر، به دو پايه همسان و آيينه وار بر مي خوريم که پژوهش گران گوناگون، برداشتهاي گوناگوني از آن داشته اند. شماري بر اين باورند که اين دو پايه نشانگر دو نيروي همسان و همواره در کارزار با يکديگر هستند که آنها را سپنتا مينو و انگرا مينو نيز مي نامند
|
|
+ نوشته شده در
88/03/11ساعت 10 توسط مهدی |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
88/03/11ساعت 10 توسط مهدی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
88/03/11ساعت 10 توسط مهدی |
|
|
خیلی خیلی جالبه
واژه فروهر یا فره وشی واژه ای است اوستایی كه در زبان پهلوی فروهر امده است . البته این كلمه در گات ها نیامده ولی بسیاری از بخشهای اوستا دربرگیرنده مطالبی در رابطه با ان است . معنای فروهر نیروی پیشرفت دهنده و هدایت كننده تن و روان ادمی در گیتی و مینو تفسیر می گردد.و نگاره ی فروهر نشان دوران هخامنشی است كه صد البته پیش از این قوم بوجود امده است . |
نخستین اشاره در تاریخ اساطیر ایران به وجود پرچم به قیام کاوه آهنگر و پیش بند چرمی او بر سر چوبی بر علیه ضحاک بر میگردد. پس از شکست ضحاک فریدون بر تخت شاهی نشست و او فرمان داد تا پرچم کاوه را با دیباهای زرد و سرخ و بنفش و گوهر زینت دهند و بدین سان "درفش کاویان" پدید آمد. درفش کاویان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاریخ تا پیش از حمله اعراب به ایران پرچم ملی و نظامی ایران را درفش کاویان می گفتند. به روایت نوشتار تاریخی، درفش کاویان زمان ساسانیان از پوست شیر یا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقشی بر روی آن باشد. هر پادشاهی که به قدرت می رسید تعدادی جواهر بر آن می افزود. به هنگام حمله اعراب به ایران، در جنگی در اطراف نهاوند درفش کاویان به دست آنان افتاد که آن را نزد عمر بردند و به نوشته فضل الله حسینی قزوینی در کتاب المعجم "امیر المومنین سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانیدند". با فتح ایران به دست اعراب از آنجائی که علمای اسلام تصویر پردازی و نگارگری را حرام میدانستند ایرانیان تا دویست سال هیچ پرچمی نداشتند. نخستین تصویر بر روی پرچم ایران در سال 355 خورشیدی (976 میلادی) سلطان محمود غزنوی برای نخستین بار دستور داد نقش یک ماه را بر روی پرچم خود که رنگ زمینه آن یکسره سیاه بود زردوزی کنند. سپس در سال 410 خورشیدی (1031 میلادی) سلطان مسعود غزنوی به انگیزه دلبستگی به شکار شیر دستور داد نقش و نگار یک شیر جایگزین ماه شود. در زمان خوارزمشاهیان یا سلجوقیان سکه هایی زده شد که بر روی آن نقش خورشید بر پشت آمده بود، رسمی که در مورد پرچمها نیز رعایت گردید. در مورد علت استفاده از خورشید دو دیدگاه وجود دارد، یکی اینکه چون شیر گذشته از نماد دلاوری و قدرت نشانه ماه مرداد (اسد) هم بوده و خورشید در ماه مرداد در اوج بلندی و گرمای خود است، به این ترتیب همبستگی میان خانه شیر (برج اسد) با میانه تابستان نشان داده می شود. نظریه دیگر بر تاثیر آئین مهرپرستی و میترائیسم در ایران دلالت دارد و حکایت از آن دارد که به دلیل تقدس خورشید در میان ایرانیان کهن خورشید بر روی سکه ها و پرچم بر پشت شیر قرار گرفت. پرچم در دوران صفویان در میان شاهان سلسله صفویان تنها شاه اسماعیل اول و شاه طهماسب اول بر پرچم خود نقش شیر و خورشید نداشتند. پرچم شاه اسماعیل یکسره سبز رنگ بود و بر بالای آن تصویر ماه قرار داشت. شاه طهماسب نیز چون خود زاده ماه فروردین (برج حمل) بود دستور داد به جای شیر و خورشید تصویر گوسفند (نماد برج حمل) را بر روی پرچمها و سکه ها ترسیم کنند. پرچم ایران در بقیه دوران صفویان سبز رنگ بود و شیر و خورشید را بر روی آن زردوزی می کردند. موقعیت و طرز قرارگرفتن شیر در همه پرچمها یکسان نبوده، گاهی شیر نشسته، گاهی نیمرخ و گاه رو به سوی بیننده بوده. در بعضی موارد هم خورشید از شیر جدا بوده و گاه چسبیده به آن. به استناد سیاحت نامه ژان شاردن جهانگرد فرانسوی استفاده از بیرق های نوک تیز و باریک که بر روی آن آیه ای از قرآن و تصویر شمشیر دوسر علی یا شیر خورشید بوده در دوران صفویان رسم بوده است. به نظر می آید که پرچم ایران تا زمان قاجارها مانند پرچم اعراب سه گوشه بوده. پرچم در عهد نادرشاه افشار درفش شاهی یا بیرق سلطنتی در دوران نادرشاه از ابریشم سرخ و زرد ساخته می شد و بر روی آن تصویر شیر وخورشید هم وجود داشت اما درفش ملی ایرانیان در این زمان سه رنگ سبز و سفید و سرخ با شیری در حالت نیمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشیدی نیمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دایره خورشید "المک الله" نوشته شده بود. سپاهیان نادر در تصویری که از جنگ وی با محمد گورکانی، پادشاه هند کشیده شده، بیرقی سه گوش با رنگ سفید در دست دارند که در گوشه بالای آن نواری سبز رنگ و در قسمت پائین آن نوار سرخی دوخته شده است و شیری با دم برافراشته به صورت نیمرخ در حال راه رفتن و درون دایره خورشید آن بازهم "المک الله" آمده است. بر این اساس میتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ کنونی ایران است هر چند در آن زمان پرچمها هنوز سه گوشه بودند. قاجارها و پرچم چهار گوشه در دوران آغامحمدخان قاجار چند تغییر در شکل و رنگ پرچم داده شد، یکی اینکه شکل آن برای نخستین بار از سه گوشه به چهارگوشه تغییر یافت و دوم اینکه پرچم سه رنگ را به یک پرچم سرخ با دایره سفید رنگ بزرگی در میانش که در آن تصویر شیر و خورشید به رسم معمول وجود داشت تغییر یافت با این تفاوت که برای نخستین بار شمشیری در دست شیر قرار داشت. در عهد فتحعلی شاه قاجار، ایران دارای پرچمی دوگانه شد. یکی پرچم زمان صلح که یکسره سرخ با شیری نشسته و خورشید بر پشت که پرتوهای آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتی آور این که شیر پرچم زمان صلح شمشیر بدست داشت در حالی که در پرچم عهد جنگ چنین نبود. در زمان فتحعلی شاه استفاده از پرچم سفید رنگ برای مقاصد دیپلماتیک و سیاسی مرسوم شد. در تصویری که یک نقاش روس از ورود سفیر ایران "ابوالحسن خان شیرازی" به دربار تزار روس کشیده پرچمی سفید رنگ منقوش به شیر و خورشید و شمشیر پیشاپیش سفیر در حرکت است. برای نخستین بار در زمان محمدشاه قاجار (جانشین فتحعلی شاه) تاجی بر بالای خورشید قرار داده شد. در این دوره هم دو پرچم به کار برده میشد که بر روی یکی شمشیر دو سر حضرت علی و بر دیگری شیر و خورشید قرار داشت که پرچم اول درفش شاهی و دومی درفش ملی و نظامی بود. امیرکبیر و پرچم ایران امیرکبیر به دلیل دلبستگی ویژه ای که به نادرشاه داشت رنگ های پرچم او را اما به شکل پرچم مستطیل به کار برد که سراسر زمینه پرچم سفید بود با نوار سبز نازکی در گوشه بالائی و نواری سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائین و نشان شیر و خورشید و شمشیر در میانه پرچم قرار گرفت، بدون آنکه تاجی بر بالای خورشید گذاشته شود. انقلاب مشروطیت و پرچم ایران با پیروزی جنبش مشروطه خواهی در ایران و تشکیل مجلس، نمایندگان مردم در مجلس های اول و دوم به کار تدوین قانون اساسی و متمم آن پرداختند. در اصل پنجم متمم قانون اساسس آمده بود: "الوان رسمی بیرق ایران، سبز و سفید و سرخ و علامت شیر و خورشید است"، کاملا مشخص است که نمایندگان در تصویب این اصل شتابزده بوده اند زیرا اشاره ای به ترتیب قرار گرفتن رنگها، افقی یا عمودی بودن آنها، و این که شیر و خورشید بر کدام یک از رنگها قرار گیرد به میان نیامده بود. همچنین درباره وجود یا عدم وجود شمشیر یا جهت روی شیر سخنی گفته نشده بود. به نظر می رسد بخشی از عجله نمایندگان به دلیل وجود شماری روحانی در مجلس بوده که استفاده از تصویر را حرام می دانستند زیرا که نمایندگان در توجیه رنگهای به کار رفته در پرچم به استدلالات دینی متوسل شدند، بدین ترتیب که گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پیامبر اسلام و رنگ این دین است، بنابراین رنگ سبز در بالای پرچم ملی ایران قرار گرفت. در مورد رنگ سفید نیز به این استناد شد که رنگ پاکی، صلح، آشتی و مورد علاقه زرتشتیان است و آن در زیر رنگ سبز قرار گرفت. در مورد رنگ سرخ نیز با اشاره به ارزش خون شهید در اسلام، بویژه امام حسین و جان باختگان انقلاب مشروطیت به ضرورت پاسداشت خون آنان رنگ سرخ را نیز افزودند. این استدلالات زمینه را در مجلس برای گفتگوی نشان شیر و خورشید مساعد نمود و این موضوع این گونه توجیه شد که انقلاب مشروطیت در مرداد (سال 1285 هجری شمسی 1906 میلادی) به پیروزی رسید یعنی در برج اسد (شیر). از سوی دیگر چون اکثر ایرانیان مسلمان شیعه و پیرو علی هستند و اسدالله از القاب حضرت علی است، بنابراین شیر هم نشانه مرداد است و هم نشانه امام اول شیعیان در مورد خورشید نیز چون انقلاب مشروطه در میانه ماه مرداد به پیروزی رسید و خورشید در این ایام در اوج نیرومندی و گرمای خود است خورشید را نیز بر پشت شیر سوار کردند که این شیر و خورشید هم نشانه علی باشد هم نشانه ماه مرداد و هم نشانه چهاردهم مرداد یعنی روز پیروزی مشروطه خواهان و البته شمشیر ذوالفقار علی نیز بدست شیر اضافه شد. بدین ترتیب برای اولین بار پرچم ملی ایران به طور رسمی در قانون اساسی به عنوان نماد استقلال و حاکمیت ملی مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزیر وقت به پیشنهاد هیاتی از نمایندگان وزارت خانه های خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طی بخش نامه ای ابعاد و جزئیات دیگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامه دیگری در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طی آن مقرر گردید طول پرچم اندکی بیش از یک برابر و نیم عرض آن باشد |
|
+ نوشته شده در
88/03/11ساعت 10 توسط مهدی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
88/03/11ساعت 10 توسط مهدی |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
87/10/08ساعت 13 توسط مهدی |
|
|
گات هاگات ها
یعنی (سرودهای پاک) این نام را مردمی که پیام اشوزرتشت را دریافته و به کار بسته اند، بر پایه ایمان و درک خود بر آن گذاشته اند، پیام گات ها در بیان اشو زرتشت، مانتره است که (کلام اندیشه بر انگیز) معنی می دهد. از دیدگاه گات ها شایسته است تا زندگی مادی انسان با طبیعت، سازگار و هماهنگ باشد. در بینش مینوی و عرفانی انسان باید با یاری وهومن دریچه دل خود را به سوی راز هستی بگشاید تا روشنایی حقیقی اهورایی را مشاهده کند. سخن گات ها تنها برای دانایان است زیرا نادان و جاهل، بر پایه احساسات تند و بی منطق خود را رفتار و حرکت می کند و گوش شنوایی برای پیام اهورایی ندارد. هنگامی که دانا اندیشه راستی را فراگرفته بر می گزیند، باید دانش و بینش خود را به دیگران، به ویژه افراد نا آگاه برساند تا پندار بافی و خرافات از جامعه انسانی رخت بر بندد.
دوستان اومدم بگم که من دیگه کم میام تو نت و احتمال میده دیر آپ کنم ولی منتظر آپم باشید ممنونم که هنوز با من موندید اهورا مزدا نگهدارتون موفق باشید
اهورمزدا به معنی هستی بخش ابر دانا یا خرد کل باشنده و یا به زبان ساده تر و به گفته روانشاد فردوسی توسی خداوند جان و خرد آن نیروی فراگیر و جهانی می باشد که همه چیز در دست اوست و از اوست. به گفته دیگر تمامی آفریده ها ، نمود های گوناگونی هستند ؛ از این نیروی کلی که دارای سه ویژگی بنیادین می باشد : هستی ــ آگاهی ــ آ فرینندگی
نتیجه ای که از گاتها گرفته می شود و سنت زرتشتی هم ، که بر آیند فرهنگ و باورهای پدران و مادران ماست و همچنین دانش روز بر آن گواهی می دهد این است که مرگ تنها نقطه پایانی برای وجود تنی یا جسمانی بوده و روان به هستی خود در ابعادی دیگر و خارج از زمان ومکان ادامه می دهد.روانهای نادرست و بد کردار به خانه ی دروغ یا دوزخ بر می گردند تا زمانی که راست و درست شده و به زندگی جاودان دست یابند که خانه سرود است و جایگاه اندیشه ی نیک و جای رامش و آرامش روان.
روی هم رفته دین زرتشت با بکن ها و نکن ها سر و کار ندارد و تنها اصول و پایه ها هستند که قوانین جاری و همیشگی بوده و هماهنگی با آنها تضمین کننده ی خوشبختی و رستگاری انسانهاست. دستورات دینی کلی است و هدف تندرستی و سلامت تن وروان است. مسائلی مانند روزه گرفتن در دین زرتشتی نیست ؛ در عین حال سنت زرتشتی بر این است که زرتشتیان دست کم چهار روز گوشت نمی خوررند؛ بعضی هم اساسا سبزی خوارند. این خوبی دین است. مسئله آدم و حوا در دین زرتشتی نیست، بنا بر این جنگی هم بین طرفداران نظریه تکامل و طرفداران نظریه خلقت پیش نمی آید. در کتاب مقدس زرتشتیان گاتها راجع به حقوق زن و یا سهم ارث او و فرزندان او و مانند اینها احکامی وجود ندارد که عمل بر خلاف آنها ، مغایر دین باشد. همچنین آموزش زبان فارسی به جوانان تا آنجا که امکانات اجازه دهد ، از اسرار بقا و پایداری جامعه زرتشتی خواهد بود. به هر روی بر اساس دین و سنت ، هر فرد زرتشتی وظیفه هائی دارد ؛ از جمله ی این شایستگی ها چنین هستند : 1. راستی یا اشایی و دوری از دروغ 2. میانه روی و گرامی داشت پدر و مادر 3. پاکی و پاکیزگی و سالم نگاه داشتن محیط زیست 4. کار و آبادانی و دانش آموزی و دانش پراکنی 5. ستایش و پرداختن به زیبائی و هنر 6. کمتر خوردن گوشت جانوران ، از همین روست که زرتشتیان چهار روز وهمن ، ماه ، گوش و رام را در هر ماه از خوردن گوشت و یا کشتن جانوران به قصد خوردن آن را پرهیز می کنند
تا حالا به این فکر کردید که چرا ایرانیان باستان اینقدر به راستگویی و دروغ نگفتن تأکید داشتند؟ مگه دروغ چیزی بیشتر از نگفتن حقیقته؟ این عقیده ی ایرانیان نشأت گرفته از دین زرتشته. در دین زرتشت بسیار تأکید شده که از دروغ بپرهیزید؛ ولی چرا از دروغ؟ غیر از اینه که دروغ نگفتن حقیقته؟ چون دروغ چیزی خیلی بیشتر از نگفتن حقیقته. در دین زرتشت انسان ذاتاً درستکار و خواهان نیکویی ست، و میشه گفت در بیشتر ادیان و مکاتب دیگه انسان موجودی شر گرا دانسته شده که برای رسیدن به سعادت باید اونو مهار کرد!........ اما جواب اینکه چرا دروغ اینقدر بزرگ و گمراه کننده فرض شده: وقتی شما ذاتاً و فطرتاً درستکارید، با هر کار زشتی در واقع بر خلاف ذات خود عمل میکنید و این یعنی دروغ به فطرت خود، دروغ به خدای آفریننده ی فطرت شما، دروغ به دیگر انسان های هم فطرت شما و دروغ به خودتون که کاری رو انجام دادید که فطرتاً خواهان آن نیستید...... پس دروغ خیلی خیلی بیشتر از نگفتن حقیقته. حالا بدونید که چرا داریوش بزرگ که تحت تعالیم زرتشتی رشد کرده گفته: خدایا این مملکت را از دشمن، خشکسالی و دروغ حفظ فرما.
فراموش نکنيم که شعله هاي فروزان آتش در همه حال براي ما درس هايي آموزنده دارند . نخست اين که ما نيز همچون شعله هاي فروزان آتش بايد پيوسته روي به سوي بالا داشته باشيم و بکوشيم تا به ياري اهورا مزدا در راه کمال و پيشرفت در زندگي گام هاي مثبتي برداريم . دوم اين که در زندگي مانند آتش پويا و زاينده بوده و پيوسته در کوشش و جنبش و پويش باشيم. سوم اين که بکوشيم تا همچون آتش به ديگران گرماي عشق و محبت و مهرباني هديه کنيم. چهارم اين که همچون آتش ، با سياهي ها پيکار کنيم و محيط اطراف خود را روشن کنيم .براي اين کار بايد ابتدا خود آگاه باشيم و سپس ديگران را آگاه کنيم. پنجم اين که همچون آتش همه اين کارها را در کمال آرامش انجام دهيم و محيطي همراه با آسودگي و آرامش براي خود و ديگران فراهم آوريم.
زرتشت برای نخستین بار موسیقی مذهبی را در دنیا پایهگذاری کرد و شادی به عنوان یک اصل در آیین زرتشت در آمد.
در هر حال بخش اصلی کتاب زرتشت یا اوستا به نام" گاتها" مجموعه ای از شعر آزاد (هجایی) است که با آهنگ و به صورت نیایش (هیمن) خوانده می شد. همچنین بخش دیگر اوستا به نام "یشت" معنی آواز یا آواز نیایش گونه را دارد. گاتها اواسط کتاب یسنا قرار دارد که ۱۷ سرود مذهبی است که از سروده های خود زرتشت است.
زرتشت پيامبر بزرگ آريايي و ايراني ميباشد . او هزاران سال پيش مردمان را به يكتاپرستي دعوت كرد و در اين راه جان خود را اهدا نمود . پيروان او را امروزه زرتشتي مينامند و زرتشتيان به اسم بهدين نيز خوانده ميشوند . زرتشت را زرتشتيان به اسم « اشوزرتشت » مينامند كه از دو واژه اشو به معناي پاك و زرتشت تشكيل شده است . زرتشت از پدري بنام « پوروشسب » و مادري بنام « دغدو » به دنيا آمد . پوروشسپ از دودمان اسپنتمان و مردي معروف به دانش و اشويي بود . و ما اينك او را به نام « زرتشت اسپنتمان » ميناميم . « دغدو » دختر « فري هيم روا » از خاندان اشراف و مذهبي بود . حاصل ازدواج پوروشسب و دغدو ، پنج پسر بود ، و زرتشت سومين آنهاست . زرتشت آموزشهاي نخستين را از پدر و ديگر دانشمندان نامدار شهر خود آموخت . نوشته شده است كه او ذهني تيز و روحيهاي كنجكاو داشت و در پانزده سالگي همهي دانش زمان خود را آموخته بود . پس از پانزده سال بررسي و تفكر درباره آفرينش ، و موشكافي در آنچه كه از استادان خود آموخته بود ، بينش زرتشت به آنجا رسيد كه بداند خدايان پنداري نادرست ، و تنها يك آفريننده وجود دارد كه همه هستي ها از اوست . سرانجام او در سن سي سالگي به پيامبري برگزيده شد . اشوزرتشت حتي پيش از برگزيده شدن به پيامبري هم ديدگاههاي خود را درباره روش زيست و هستي خداوند براي ديگران شرح ميداد . ولي ، پس از انتخاب به پيامبري و دريافت پيام اهورامزدا ، با كوشش ويژهاي دست به كار تبليغ شد و اين كار ، با دشمني شاهزادگان و روحانيون زمان او ، كه منافع خود را در خطر ميديدند ، روبرو گرديد . روحانيون ( مغان ) از دريافت فديه و قرباني براي خدايان و از باور مردمان به خرافات بهره ميبردند ؛ و شاهزادگان ميخواستند مردمان را در تاريكي ناداني نگه دارند . و خود بيدردسر فرمانروايي كنند . مخالفان _ شاهزادگان و روحانيون چند خداپرست - جان زرتشت را مورد تهديد قرار دادند . ناگزير در سن 42 سالگي تصميم به مهاجرت گرفت . و با شاگردان وفادارش به « باكتريا » در شرق ايران رفت و در آن سرزمين توانست پيروان زيادي پيدا كند ، از جمله كيگشتاسب پادشاه بلخ ، و همسرش « هوتَوسا »، دين زرتشت را پذيرفتند و حامي او شدند . اشوزرتشت 47 سال با جان و روان خود ، در راه آموزش و گسترش دين كوشيد و سرانجام هنگامي كه سرگرم ستايش اهورامزدا در « آتشكده » بود به دست بدخواهي به نام « توربراتور » كشته شد . بنا به نوشتههاي ديني ، اشوزرتشت با « هووي » پيوند زناشويي بست . « هووي » يكي از پيروان او بود . از اين پيوند سه پسر به نام « ايست واستر » ، « اوروتندر » ، « هورچيثره » و سه دختر به نام « فريني » ، « ثريتي » و پئوروچيستا هستي يافتند . واژه زرتشت از دو پاره درست شده است . «زرتا» به معني زرين است و « اوشترا » كه از ريشه « اوش» به معني روشن است و رويهمرفته به معني « روشنايي زرين » است . شاگردان زرتشت : « ميديوماه » پسر عموي پيامبر ، « پوروچيستا » دختر زرتشت ، «فرهشوشتره » از خاندان ايراني هوگاما ، «جاماسب » از خاندان ايراني هوگاما ، « فريانا » از خاندان توراني ، « كيگشتاسب » و بانويش « هوتوسا » از خاندان ايراني بودند .
بنا به گفته اوستا محل تولد زرتشت ساحل رودخانه « دارجا » در « ايريان
وئيجه » بوده است كه محل جغرافيايي آن اينك مشخص نميباشد ولي
مناطقي شامل آسياي مركزي ، شمال غربي پاكستان ، افغانستان ، ايران و
عراق شامل اين محدوده ميشود .
اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند. من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد. من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد. من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد. من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه کخ میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغل را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند. من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کای ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر می شود فقط مقصر باید مجازات گردد نه دیگران. من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد. از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و
بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند
1– ایمان به هستی و یکتایی اهورامزدا 10-ایمان به رستاخیز (فرشوکرت) نیاکن مااز چند هزارسال پیشدریافته بودند که هر انسان زنده از تن"جان"روان"وجدان و فروهر سرشته شده است که پویندگی و بالندگی انسان ازکوشش و جوشش آنهاست فروهر از دو واژه ی(( فره)) به معنای جلو و پیش "و (( وهر)) به معنای برنده درست شده است و شاید بتوان گوفت از نظر زندگی" فروهر بزرگترین و با ارزشترین جزء وجود انسان است چون پرتوی ازهستی بی پا یا ن اهورامزدا است که انسان را به سوی رسا یی رهنما می شود و وظیفه ی پیش بری و فرابری"برای انسان و بهترین پایه ی هستی را دارا است پس از مرگ با همان پاکی و درستی به اصل خود یعنی اهورامزدا می پیوندد.
1- سر: سر فروهر به صورت مرد سالخورده ای است تا به دیدن آن به یاد آوریم که فروهر مانندبزرگان و افراد مسن ما را راهنمایی می کند. 2- دستها:دستهای فروهربه طرف بالا است به خاطر آنکه همیشه به اهورامزدا توجه داشته باشیم در دست فروهرحلقه ای وجود دارد که آن را به نشانه ی احترام به عهد و پیمان می دانند. 3- بالها: چون با دیدن بالهای باز ذهن انسان متوجه پرواز و پیشرفت شده و از دیدن بالهای فروهر که باز است فورن به یاد می آورد که فروهر او را به سوی پیشرفت و سر بلندی راهنمایی می کند همچنین هربال خود دارای سه بخش است که نشانه ی اندیشه ی نیک " گفتار نیک " کردار نیک " بوده و با دیدن این سه بخش آگاه می شویم که هر گونه پیشرفتی باید از راه درست یعنی به وسیله ی اندیشه " گفتار" کردارنیک انجام شود . 4- دایره میانشکم : دایره خطی است متحی که از هر نقطه ی آن شروع می کونیم باز به همان نقطه خواهیم رسید به این معنا که هر عمل و کرداری که در " منظورازاین دایره در میان فروهر" نشان دادن روزگار بی پایان است. 5- دامن : از مشاهده ی این دامن فروهر از سه قسمت به وجود آمده که نشانه ی اندیشه " گفتار" کردار بداست از این بخش در می یابیم که همواره باید اندیشه " گفتار و کردار بد را به زیر افکنیم مانند تصویر فروهر که آن را به زیر و آخر از همه نشان داده شده است . 6- دو رشته آویخته:به معنی این است که همیشه(( بدی)) و(( خوبی))این دو رشته نشانه ی سپنتامینو که وظیفه ی هر زرتشتی این است که خوبی را در اندیشه ی خود قرار داده ممکن است در اندیشه ی انسان ظاهر شوند((نیک بیندیشید )) و بدی را از آن دور کنید.
نگاره ی فروهراز دیدگاه دین و مذهب زرتشت
ایرانیان برای این نیروی مینوی که بین ما باعث پیشرفت بسوی رسائی " فرا مایگی و والائی است " هیچ پیکره ای را بهتر و شایسته تر از شاهین نیافتند و آنچه که در گذشته نشانه بلندی بود و جنبه ی ملی و میهن داشت با اندک فرو شکوه و سر در سروپای شاهین به سیمای کنونی در آورند تا دگرگونی بن مایه مینوی را نشان دهد و هم نمودار سر بلندی و سر هم فرازی ایرانیان باشد .
|
|
+ نوشته شده در
87/09/02ساعت 22 توسط مهدی |
|
***
زرتشت یکی از افرادی است که در تاریخ ایران و داستان های کهن این سرزمین نقش ویژه ای دارد و کتابش اوستا قدیمی ترین منبع مکتوب افسانه ها و اسطوره های باستانی ایران است
متاسفانه قسمت هایی از این کتاب در حمله اسکندر گجستک به ایران زمین از بین رفت و قسمت های دیگری از این کتاب نیز در حمله اعراب سوزانیده شد
*** در کنار رودی در شمال دریاچه چیچست (ارومیه) خاندان اسپنتمان زندگی می کرد ، پوروشسب یکی از پسران این خانواده بود.
پوروشسب با زنی به نام دوغدو ازدواج کرد ، حاصل این ازدواج کودکی بود به نام زرتشت
بدینسان زرتشت در ششمین روز از فروردین ماه 1768 پیش از میلاد متولد شد.
طبق اعتقاد زرتشتیان ، زرتشت در سالروز سی سالگی اش خداوند را شناخت و به پیامبری برگزیده شد
براساس نوشته ی دکتر اردشیر خورشیدیان (ریس انجمن موبدان تهران) :
" 1738 سال پیش از میلاد اشوزرتشت پس از دانش اندوزی بسیاردر کوه اشیدرنه از سوی اهورا مزدا به پیامبری برگزیده شد
... او دریافت که اهورا مزدا جهان را بر اساس قانون دقیق اشه آفرید "
سپس زرتشت به سرزمین هامون (سیستان) به نزد کی گشتاسب رفت و کی گشتاسب به کیش او درآمد و این چنین آیین زرتشت در ایران منتشر شد
در مورد نحوه مرگ زرتشت در سنت زرتشتیان آمده است که در پنچم دی ماه 1691 پیش از میلاد اشوزرتشت هنگام نماز در آتشکده ای در بلخ به دست شخصی تورانی به نام توربراتور کشته شد
***
زرتشت از نظر مورخان پس از اسلام
برخی از مورخان کوشیده اند تا میان حضرت ابراهیم و زرتشت ارتباطی بیابند و بواسطه ی آن زرتشت را دارای ریشه ای غیر ایرانی جلوه دهند ، برای مثال :
در مجمل التواریخ و القصص نوشته است :
" اندر عهد گشتاسب زرتشت بیرون آمد و گشتاسب دین وی را بپذیرفت و گویند او نهمین پسر بود از آن ابراهیم خلیل"
در برهان قاطع آمده است:
"زرتشت به زبان پهلوی و نیز به روایتی سریانی نام ابراهیم پیغمبر است"
طبری در کتاب تاریخ خود نقل می کند:
"بنابر برخی از روایت ها زرتشت در آغاز در بیت المقدس ساکن بود و سپس به نفرین استادش ارمیا از آنجا به عراق رفت"
این در حالی است که براحتی می توان نظریات بالا را رد کرد
در رد نظریه مجمل التواریخ می توان گفت که نام پدر زرتشت در اکثر روایات پوروشسب است و همچنین بر اساس تورات حضرت ابراهیم در 1822 پیش از میلاد وفات یافت پس زرتشت 54 سال پس از فوت حضرت ابراهیم به دنیا آمد پس نمی تواند پسر نهم حضرت ابراهیم باشد
در مورد سخنی که در برهان قاطع آمده نیز می توان گفت
کلمه زرتشت در ایران باستان به معنی ستاره درخشان بوده پس نمی تواند به زبان پهلوی به معنای ابراهیم پیغمبر باشد
در باب سخن طبری نیز می توان گفت که زرتشت بر اساس روایات بسیاری در ارومیه به دنیا آمده و سپس به سیستان رفته و نه این که در بیت المقدس به دنیا آمده و سپس به عراق رفته
***
و سخن آخر :
زرتشت چه پیامبر باشد و چه نباشد در شکل گیری تاریخ و فرهنگ ایران باستان نقش بسزایی داشته و خاطر اندیشه اش نزد ما دارای احترام است
و اوستا چه آسمانی باشد و چه نباشد قدیمی ترین منبع مکتوب ما در مورد فرهنگ و داستان های کهن ایران است پس مطالعه ی آن می تواند به ما در درک افسانه های باستانی و تاریخ ایران باستان کمک زیادی بکند |
|
+ نوشته شده در
87/09/02ساعت 21 توسط مهدی |
|
|
|
+ نوشته شده در
87/09/02ساعت 21 توسط مهدی |
|
|
یک داستان واقعی
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني
12:00 AM
|
|
+ نوشته شده در
87/08/15ساعت 15 توسط مهدی |
|
|
خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت ،
. . . . . . . . . خوشحالم که باختی چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت تو روزگار رفته ببین چی سهم ما شد ...
از عاشقی تباهی از زندگی مصیبت از دوستی شکستو از سادگی خیانت
ا تو بودن خیلی وقته که گذشته
بی تو بودن مثل مهر سرنوشته
حالا اسم تو را هی زمزمه کردن
واسه من نه تو میشه نه فرقی داره
مینویسم روی صفحه ی غریب زندگی ، من فراموشت نمی كنم عزیز، به سادگی
از دشمنان برند شکایت به دوستان*** چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
" من نه عاشق بودم ، نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم بودم و یک حسه غریب ، که به صد عشق و هوس می ارزد .....!!!! "
گل من باغچه نو مبارك.
از تو متنفرم حتی اگر اندازه تمام ستاره های آسمان هم دوستم داشته باشی برایت آرزوی مرگ نمیکنم چون باید بمانی و خوشبختی من و بد بختی خود را ببینی . منتظر ان روز هستم. مانند روزی که رفتی و گفتی دیگر باز نمی گردی.
آرزویم این است: نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به هر اندازه دلت می خواهد
زتو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران
کاش روزی رسد تا مرگت را در زیباترین لحظه عمرت نظاره گر باشم.کاش لحظه مرگ صدایت در گلویت خفه شود.کاش............ تا که بودین ، نبودیم کسی کشت ما را غم بی هم نفسی تا که خفتیم همه بیدار شدند تا که مردیم همگی یار شدند قدر آن شیشه بدانید که هست نه در آن لحظه که افتاد و شکست
آنقدر رسم وفا مرده كه ترسم مجنون گر زنده شود یادی ز لیلی نكند
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
گفتی شتاب رفتن من از برای توست آهسته تر برو که دلم زیر پای توست
یادمان باشد: اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم که در این بحر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن در شهر غربت ای خدا هرگز تو ازارش مکن هر چند او از رفتنش چشمان من گریان نمود لیک ای خدای مهربان از غصه پر بارش مکن
تو بارون كه رفتی شبم زیرو رو شد یه بغض شكسته رفیق گلو ش
احساس سوختن به تماشا نمی شود آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
این دلی که شکستی مال من نبود خیلی وقت پیش تقدیم به تو شد.خوشحالم چون حالا میتونم جای دل سنگ بذارم تو سینه
کاش همانطور که از شکستن تکه ای شیشه بر میگردی و نگاهش میکنی. وقتی دل مرا شکاندی 1بار بر میگشتی.فقط نیم نگاهی میکردی.
تو دل منو شکستی و لی من دل تو رو نمی شکنم چون یک دل شکسته بهتر از دو دل شکسته است
دیدی آنرا كه تو خواندی به جهان یار ترین سینه را ساختی از عشقش سر شارترین آنكه می گفت منم بهر تو غمخوار ترین چه دل آزار شد آخر،چه دل آزار ترین دیدی...
به تو سپرده بودمش با هزار و یک امید و حالا برای هزارو یکمین بار دلم را می برم تا شکستگی اش را.... گچ بگیرند!!!
چه ویرانگر ولی شیرینی ای عشق بیا كه با همه افسونگریهات برای درد دل تسكینی ای عشق
از من نخواه ببخشمت هرگز نمیبخشم تورو حتی اگه ببخشمت خدا نمیبخشه تورو
بنویس ای سنگتراش عاقبت شدم فداش ، بنویس تا بدونه عمرمو دادم براش..
كسی رامگر ازسنگ باشد كه بگذاركسی دلتتنگ باشد
برگ از درخت خسته شده *پاییز همش بهونست
بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
ز کویت رفتم و الماس ِ طاقت بر شکستم برو با یار ِ خود بنشین که من بارِ سفر بستم که بعد ِ رفتنم جانا هزار افسوس خواهی خورد فلانی یار ِ خوبی بود و من ،قدرش ندانستم
گرچه دوست نمیخرد ما را به ریالی ولی نفروشم تار مویش به جهانی
وقتی دلمو شکستی حس کردم بیشتر دوستت دارم چون حالا دلم چندین تیکه داشت که هر کدوم جداگونه دوستت داشت..
فکر میکردم که برام یه رفیق و همدمی تو کویر آرزو باران رحمتی به گمونم آخر عاشقای عالمی بذار راحتت کنم >>> فکر میکردم آدمی...!!!!
چقدر سخته کسی رو که دوستش داری نتونی بهش بگی که دوستش داری وچقدر بده که کسی تورو دوست داشته باشه واینو نتونه بهت بگه. چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید وبجاش یه زخم همیشگیرو قلبت هدیه داد زول بزنیوبجای اینکه لبریز کنید و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری. چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یبار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده. چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچیزی بجز سلام نتونی بگی. چقدر سخته وقتی که پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز دوسش داری. چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار خودتو بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچهء نو مبارک
آرزو دارم شبی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را میرسد روزی كه بی من لحظه ها را سركنی میرسد روزی كه مرگ عشق را باور كنی میرسد روزی كه شبها در كنار عكس من نامه های كهنه ام را مو به مو ازبر كنی
|
|
+ نوشته شده در
87/06/14ساعت 10 توسط مهدی |
|
|
نه!نرو!صبر کن
م
|
|
+ نوشته شده در
86/08/05ساعت 21 توسط مهدی |
|
|
تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم . برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم . تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم . بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم میان گذشته و امروز. از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند. تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم . پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز |
|
+ نوشته شده در
86/08/04ساعت 21 توسط مهدی |
|
|
همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند، که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟ چیست درکوشش بی حاصل موج؟ چیست درخنده جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت بدان می نگری؟ نه به باد، نه به آب ، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام، نه به این خلوت خاموش کبوترها، من به این جمله نمی اندیشم! من مناجات درختان را هنگام سحر، رقص عطر گل یخ را با باد، نفس پاک شقایق را در سینه کوه، صحبت چلچله راباصبح، نبض پاینده هستی را در گندم زار، گردش رنگ و طراوت را در گونه گل، همه را میشنوم، میبینم! من به این جمله نمی اندیشم! به تو می اندیشم! ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم! همه وقت،همه جا، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم! تو بدان این را تنها تو بدان، تو بیا! توبمان با من تنها تو بمان. جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب! من فدای تو به جای همه گلها تو بخند! اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز، تو بگیر! تو ببند! تو بخواه! پاسخ چلچله ها را تو بگو. قصه ابر هوا را تو بخوان! توبمان با من تنها تو بمان! در دل ساغر هستی تو بجوش! من ، همین یک نفس از جرعه جانم باقیست! آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!... |
|
+ نوشته شده در
86/08/04ساعت 21 توسط مهدی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
86/08/04ساعت 21 توسط مهدی |
|
امشب نخواهم رفت نمی توانم بروم حتی اگر تو نباشی
|
|
+ نوشته شده در
86/08/04ساعت 21 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در وصف خودم خيلي چيزها ميخواستم بنويسم ولي شنيدم که ميگن حرف دل رو بايد به دلدار زد پس اگه تودرياي پر تلاطم زندگي يارم باشي به مرواريد دلم دست پيدا ميکني_ ولي به طور خلاصه بايد بگم که مهمترين آرمان زندگيم مادرمه_عاشق استقلالم و رنگ آبي رو به بزرگي آسمون دوست دارم_استعداد کمي تو تو نوشتن شعر و ترونه دارم اگه کسي در اين مورد پيام بده خوشحال ميشم_ خودمم هم فکر ميکنم آدمي رک و منطقي هستم اميدوارم همه به اين نتيجه برسند_از اعتماد هم خاطره خوشي ندارم پس خيلي سخت به يکي اعتماد ميکنم----------------------
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.خدایاچگونه زیستن را تو به من بیاموزچگونه مردن را خویش خواهم اموخت سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست |
| پیوندهای روزانه |
|
بازی جوک عکسهای خودتون آپلود کنید عکس ترفندهاي ياهو ترفندهاي ويندوز يه سايت توپ وباحال يه سايت توپ پر از برنامه و نرم افزار آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
جیگی و نانای خاطره های مرده باران عشق امید محال دل شکسته هستی---عاشق اما تنها من بی تو حرفهای یک دل شکسته مریم گل |
|
RSS
|